بسم الله الرحمن الرحیم
هیشکی برای ما جشن فارغ التحصیلی نمی گیره ؟!!!! هیشکی ما رو دوست نداره .....
بعد از ماه ها سلام ، ای بابا پیر شدیم رفت ، کوزت شدیم رفت ، دانشگاه تموم شد رفت ..........
مرحله ی شیرین و جدید دیگه ای از زندگی شروع شد اومد ، کارای کمپانی جور شد و اومد و.........
از آموزشگاه که در اومدم ، یه ربع مونده بود به 7 ، به قصد کلاس زبان عکس مسیر خونه مونو پیش گرفتم . چون وقت به اندازه کافی برای خرج کردن داشتم برخلاف پول ، با آرامش کاملی یه پیاده روی آروم عصر رو به خودم هدیه کردم . افکار عجیب و غریب مثل همیشه به قول خانم ایبرو کوندوش "بینیمده(تو مغزم) دنس ادیوردو(در حال رقصیدن بود )" . قدم هامو به عادت همیشگی با سنگ فرشای پیاده رو هماهنگ می کردم .البته نه به خاطر فراغت خاطر بلکه به خاطر پول گزافی که پای تعمیر پاشنه ی کفشای فانتزی ام می دم . چادرم رو زیر چونه با یه دست محکم گرفته بودم و سرم کاملا پایین بود . به طوری که حس می کردم تنهای تنهام .نه عبور کسی رو در کنارم حس می کردم ونه صدای ماشینی رو . هیچکس نبود و فقط من بودم و باد ملایمی که صدای کلاغ ها رو پر رنگ تر می کرد . من که در حالت عادی در نشناختن هویت افرادی که از کنارم رد می شن (حتی خانواده) شهره عام وخاصم در روزی که تصمیم گرفته بودم به هیچ چیز توجه نکنم ، فعل زیاد سختی رو تمرین نمی کردم.
به آموزشگاه که رسیدم از فضای دل انگیزی که به خودم هدیه داده بودم به ناچار خارج شدم ،از آنجایی که هیچ موقع از خانواده به خاطر نداشته هام طلبکار نبودم ، تجربه کردن کلاس زبان رو به زمانی که بتونم خودم هزینه اش رو تقبل کنم به تعویق انداختم . البته هر چند معتقدم و البته به قول آقای گابریل گارسیا مارکز که ایشونم از قول شخص دیگه ای می گن "آموزشم رو ول کردم تا به مدرسه برم" رفتن به کلاس زبان صرفا برای تجربه کردن نحوه تدریس کتاب مورد نظر بود
البته حالا به قول خودم "هیچ موقع پول نمی دم تا آموزشم رو نیمه کاره ول کنم ". به هر حال همه ی اینارو گفتم تا بگم که در کلاس زبان افرادی هستن که سنشون یه 6 و7 سالی کمتر از ماست . اون روز که وارد آموزشگاه شدم ،توجهم به یکی از خانم هایی که اگه اشتباه نکنم کلاس اول دبیرستان بود افتاد ، با یه ولع خاصی در حال باز کردن کارت شارژ ایرانسل بود ، با عجله سلامی به من داد و رد شد و داخل یکی از کلاسا رفت . داخل سالن برای خودم تا شروع کلاس قدم میزدم که یکی از دوستای اون خانوم هم از راه رسید ، با شور و شوق و هیجان خاصی سلام و احوال پرسی کردند ، و به طرز مشکوکی شروع به صحبت کردن .من هم نه به خاطر فضولی ، بلکه صد در صد به خاطر مردن از فضولی تو کشمکش بین خودم وخودم قرار گرفته بودم که – ای بابا نرگس ول کن ،نرو تو ، بذار راحت باشن ....
ولی رفتم ، هر دو شون از روی اجبار لبخند ساختگی رو تحویلم دادن ، من هم با پرورویی تمام مقابلشون نشستم .نمی دونم چقدر فحشم دادن ولی آخر سر به علت زنگ مکرر گوشی هاشون مجبور به صحبت کردن شدن.
دختر اولیه گفت : می دونم کیه ؟؟؟؟ و کی شماره ی منو بهش داده ؟؟
دختر دومیه گفت : همون پسری که به مریم زنگ می زد به منم زنگ می زنه .
منم آروم فقط گوش می دادم که گوشی هر دوتاشون زنگ زد و هرکدوم به فاصله ی چند دقیقه از کلاس خارج شدن .
بعد از مدتی برگشتن ، این دفعه شروع کردن به صحبت کردن با من .... دلم می خواست حرف دلشون رو گوش کنم ، دلم می خواست بدونم علتش چیه ؟
دختر اولیه گفت : این پسره پسر خاله دوستمه ، می گه بیا سر کوچه ببینمت ، منم کاشتمش !!!!!! زیاد ازش خوشم نمیاد .
یه سیم کارت 0912 داشتم ، یه پسره که یه مدت باهاش دوست شدم باعث شد بفروشمش تا از دستش خلاص شم .
منم فقط برای این که جوابی داده باشم گفتم : آره خوب هر کسی قابل اعتماد نیست .
دوستش بدون این که به مکالمه ی ما دقتی کرده باشه گفت ، نسترن هنوز با اون پسر خرمدره ایه دوسته ، می گفت پسره ماکسیما داره ، بیشعور چند تا دوست پسر داشت ، می گفت به هر کدوم یه اسمی گفتم .
همین وسطا بود که تلفن دختر اولیه زنگ زد ، اونم به خاطر این که دیگه با من راحت شده بود همون جا تلفنش رو جواب داد .صدای بلند پسری اون طرف گوشی شنیده می شد که می گفت :چرا نیومدی ؟؟؟ دختره هم گفت : الان میام .
پسره جواب داد ،حالا چه طوری تو رو بشناسم ؟
دختره جواب داد : فقط اینو بدون عینکیم .
دلم نمی خواست یه دخترو دروغگو ببینم ولی به راحتی دروغ گفته بود.
گفته بود پسره ،پسر خاله دوستمه ومی خواد منو ببینه .... در صورتی که داشت از خودش آدرس میداد ....
ای بابا ، بلاخره دختره برای رفتن سر قرار اماده شد ،و مدام می خوند ....
تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
من موندم و دختر دومیه : خیلی صادقانه برگشت و به من گفت :
ما بچه ها تو این سن این جوری میشیم ....
منم بدون این که فکری کرده باشم ،گفتم :
حق با توئه ، آدم برای شناختن نژاد مقابل نیاز به این روابط داره ولی ....
حرفم رو نصفه کار گذاشت و گفت یعنی شما هم .....
این دفعه چون بحث رو جدی دیدم شروع کردم به صحبت کردن :
نه به این شکل ، نه مخفیانه ، نه به طور بچگانه ..... باید روابط عاقلانه ای داشته باشید نه صرفا عاشقانه و برای تفریح ومتاسفانه بیشتر این کاراتون از روی تنهاییه و گا هی اوقات برای گذراندن وقت .
داغ دلم تازه شده بود ،گفتم من سن زیادتری نسبت به شما ندارم ولی خیلی دلم می خواست وقتی اندازه شما بودم کلاس زبان می اومدم ، دلم میخواست خانواده امکانات مالی به اندازه ی کافی داشت ، به اندازه ی شما ....
شاید من در زمان شما این نیاز رو احساس نمی کردم ولی شناختن جنس مخالف رو یه کم عاقلانه تر تجربه کردم و اون هم در سنین بالاتر و اون هم به صورت دوستی های خیلی پاک .
معلوم بود از حرفام زیاد خوشش نمیاد ، چون بوی اجبار می داد و کهنگی ......
برای تاثیر گذار تر شدن حرفام یا این که متوجه بشن دنیای بزرگترا خالی از عشق نیست ، گفتم این آهنگو بلدید :
تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته ،نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی، که از قبیله ی من، یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی ، توی بهت و دغدغه ،ناجی قلب منی ،پاکی آبی وابر ........
منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من ، منو با خودت ببر ،من به رفتن قانعم ،خواستنی هر چی که هست ، تو بخوای من قانعم ، چه خوبه با تو رفتن ، رفتن همیشه رفتن ،چه خوبه مثله سایه هم سفر تو بودن هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن
چی میشد شعر سفر بیت آخری نداشت ، عمر کوچ من وتو دم واپسین نداشت اخر شعر سفر آخر عمره منه ،لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه ، منو با خودت ببر ، ای تو تکیه گاه من .......
ولی خوب چه میشه کرد .....