تبليغاتX
فقط به مانند ابوذر زندگی خواهم کرد

فقط به مانند ابوذر زندگی خواهم کرد

ابوذر را بیشتر از ابو علی سینا و حلاج قبول دارم .

یه درد و دل ترکی

بسم الله الرحمن الرحیم

 گفتگوی میان  دو انسانی که  یکی از عشق حقیقی خودش دفاع  می کنه و دیگری از بی اساس بودن احساسش می گه و دلیلش رو زود گذر بودن عشق دوران جوانی  می دونه : 

-         ایک دافا کارشوما چیقدین سن  ، سویرم  سویلدیم بیلمدن  ... ایندی  سنه دیریم باقوشلا  ، سن دیمه هچ سوممیشم من

·        سنی دین  امودوم ،حیاتوم منیم ، اوزگیه یوخودی هچ خیالوم منم ، سنین بیر اوچ باخوندا ، رذیل اولدوم ، نیدیر گناهوم منم

-         من کی گت دیدیم ، آچولایدین .سای مایان بیر اینسانو سایدون . بو آیرلوغ اوزولدور سنی .سنی گورک منی اونوتایدون .

·        سن بله دوشونرن کی اونتماک آساندو سنی .من بله دوشونورم که اونتماز سون سونیه .اولونجه بیر قراروم وار <<باشومون تاجو سن سن >> نه قدر عذاب وریب ، تارو مار اتسنده منی

·        و-  بو نه بلادو دوش موشوک الله ، بیز نوکریک ،قدر بیزه شاه . بیزلری شاشدوردو جوانوق

اینی هر ایکمیزده چیکریک آه .

-         منی باقوشلا ، اینجیمه مندن ، یار اولا بیلمز منه سندن . اینی اوزون سویله نه ایلیم ؟  سن اوزلور سون  گونو گوندن .

·        آقارت موشان ساچلارومون قاره سن ، آپارموشان اوریمین پاره سین .سن منی اله بیر درده سالموشان ، ازوموده بیلرمیرم اونون چاره سن .

-         بو منده بیر کچمیش هوس دیر .سنین دانوشماغون عبث دی. من چیقب گیدیرم الوداع ، دوگندئی صبریم داها بس دیر .

·        بو بنزیر بیر ناقولا ، بیری واروموش ، بیری یوقوموش ، بیری عاشوق سایلورموش بیری ...  بیرگون او یاره من اوز یارشوغومو ترک  ادمیش ، او ملک ساندقوم ایناسن نه قدر قداروموش .

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:7  توسط نرگس نوروزی  | 

خدایا این صدا را می شناسی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همگی

دوستان دوران دبستان ، دوستان دوران دبیرستان ، پیش دانشگاهی و دانشگاه و  ....ان شاالله ارشد

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن . چه جوری دعا کنم ، چه جوری خواستمو بگم ، چه جوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون روز که صداتو شنیدم بازم .......، واقعا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که گذاشتم کنار .... با همه ی دار و ندارم ...................

بهت گفتم که دلیلشو بگو ، تو هم بهم گفتی. ولی چرا کمکم نمی کنی تا ............................. خسته شدم از این همه نقطه گذاشتن . گفتم دو ، دوس ، دوست ............. گفتی دو سه تا از این دنیا پس گردنی بخوری آدم می شی و عجب زمین زدنایی بود. خودمونیما  یکجا همه چی رو تعطیل کردم .خوب خدای من با این همه اوصاف چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتی که با وفا بشم ، سهم من از وفا تویی ، سهم من از خودم تویی ، سهم من از ......

تو می ری که فردا رنگ بهتری بیاره .......

به هر حال همه چی ادامه داره ، تو ، من ، زندگی ، فردا ...............

خدایا این صدا را می شناسی  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:14  توسط نرگس نوروزی  | 

رفتن همیشه رفتن

بسم الله الرحمن الرحیم

هیشکی برای ما جشن فارغ التحصیلی نمی گیره ؟!!!! هیشکی ما رو دوست نداره .....

بعد از ماه ها سلام ، ای بابا پیر شدیم رفت ، کوزت شدیم رفت ، دانشگاه تموم شد رفت ..........

مرحله ی شیرین و جدید دیگه ای از زندگی شروع شد اومد ، کارای کمپانی جور شد و اومد و.........

از آموزشگاه که در اومدم ، یه ربع مونده بود به 7 ، به قصد کلاس زبان عکس مسیر خونه مونو پیش گرفتم . چون وقت به اندازه کافی برای خرج کردن داشتم برخلاف پول ، با آرامش کاملی یه پیاده روی آروم عصر رو به خودم هدیه کردم . افکار عجیب و غریب مثل همیشه به قول خانم ایبرو کوندوش "بینیمده(تو مغزم) دنس ادیوردو(در حال رقصیدن بود )" . قدم هامو به عادت همیشگی با سنگ فرشای پیاده رو هماهنگ می کردم .البته نه به خاطر فراغت خاطر بلکه به خاطر پول گزافی که پای تعمیر پاشنه ی کفشای فانتزی ام می دم . چادرم رو زیر چونه با یه دست محکم گرفته بودم و سرم کاملا پایین بود . به طوری که حس می کردم تنهای تنهام .نه عبور کسی رو در کنارم حس می کردم ونه صدای ماشینی رو . هیچکس نبود و فقط من بودم و باد ملایمی که صدای کلاغ ها رو پر رنگ تر می کرد . من که در حالت عادی در نشناختن هویت افرادی که از کنارم رد می شن (حتی خانواده) شهره عام وخاصم در روزی که تصمیم گرفته بودم به هیچ چیز توجه نکنم ، فعل زیاد سختی رو تمرین نمی کردم.

به آموزشگاه که رسیدم از فضای دل انگیزی که به خودم هدیه داده بودم به ناچار خارج شدم ،از آنجایی که هیچ موقع از خانواده به خاطر نداشته هام طلبکار نبودم ، تجربه کردن کلاس زبان رو به زمانی که بتونم خودم هزینه اش رو تقبل کنم به تعویق انداختم . البته هر چند معتقدم و البته به قول آقای گابریل گارسیا مارکز که ایشونم از قول شخص دیگه ای می گن "آموزشم رو ول کردم تا به مدرسه برم" رفتن به کلاس زبان صرفا برای تجربه کردن نحوه تدریس کتاب مورد نظر بود

البته حالا به قول خودم "هیچ موقع پول نمی دم تا آموزشم رو نیمه کاره ول کنم ". به هر حال همه ی اینارو گفتم تا بگم که در کلاس زبان افرادی هستن که سنشون یه 6 و7 سالی کمتر از ماست . اون روز که وارد آموزشگاه شدم ،توجهم به یکی از خانم هایی که اگه اشتباه نکنم کلاس اول دبیرستان بود افتاد ، با یه ولع خاصی در حال باز کردن کارت شارژ ایرانسل بود ، با عجله سلامی به من داد و رد شد و داخل یکی از کلاسا رفت . داخل سالن برای خودم تا شروع کلاس قدم میزدم که یکی از دوستای اون خانوم هم از راه رسید ، با شور و شوق و هیجان خاصی سلام و احوال پرسی کردند ، و به طرز مشکوکی شروع به صحبت کردن .من هم نه به خاطر فضولی ، بلکه صد در صد به خاطر مردن از فضولی تو کشمکش بین خودم وخودم قرار گرفته بودم کهای بابا نرگس ول کن ،نرو تو ، بذار راحت باشن ....

ولی رفتم ، هر دو شون از روی اجبار لبخند ساختگی رو تحویلم دادن ، من هم با پرورویی تمام مقابلشون نشستم .نمی دونم چقدر فحشم دادن ولی آخر سر به علت زنگ مکرر گوشی هاشون مجبور به صحبت کردن شدن.

دختر اولیه گفت : می دونم کیه ؟؟؟؟ و کی شماره ی منو بهش داده ؟؟

دختر دومیه گفت : همون پسری که به مریم زنگ می زد به منم زنگ می زنه .

منم آروم فقط گوش می دادم که گوشی هر دوتاشون زنگ زد و هرکدوم به فاصله ی چند دقیقه از کلاس خارج شدن .

بعد از مدتی برگشتن ، این دفعه شروع کردن به صحبت کردن با من .... دلم می خواست حرف دلشون رو گوش کنم ، دلم می خواست بدونم علتش چیه ؟

دختر اولیه گفت : این پسره پسر خاله دوستمه ، می گه بیا سر کوچه ببینمت ، منم کاشتمش !!!!!! زیاد ازش خوشم نمیاد .

یه سیم کارت 0912 داشتم ، یه پسره که یه مدت باهاش دوست شدم باعث شد بفروشمش تا از دستش خلاص شم .

منم فقط برای این که جوابی داده باشم گفتم : آره خوب هر کسی قابل اعتماد نیست .

دوستش بدون این که به مکالمه ی ما دقتی کرده باشه گفت ، نسترن هنوز با اون پسر خرمدره ایه دوسته ، می گفت پسره ماکسیما داره ، بیشعور چند تا دوست پسر داشت ، می گفت به هر کدوم یه اسمی گفتم .

همین وسطا بود که تلفن دختر اولیه زنگ زد ، اونم به خاطر این که دیگه با من راحت شده بود همون جا تلفنش رو جواب داد .صدای بلند پسری اون طرف گوشی شنیده می شد که می گفت :چرا نیومدی ؟؟؟ دختره هم گفت : الان میام .

پسره جواب داد ،حالا چه طوری تو رو بشناسم ؟

دختره جواب داد : فقط اینو بدون عینکیم .

دلم نمی خواست یه دخترو دروغگو ببینم ولی به راحتی دروغ گفته بود.

گفته بود پسره ،پسر خاله دوستمه ومی خواد منو ببینه .... در صورتی که داشت از خودش آدرس میداد ....

ای بابا ، بلاخره دختره برای رفتن سر قرار اماده شد ،و مدام می خوند ....

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

من موندم و دختر دومیه : خیلی صادقانه برگشت و به من گفت :

ما بچه ها تو این سن این جوری میشیم ....

منم بدون این که فکری کرده باشم ،گفتم :

حق با توئه ، آدم برای شناختن نژاد مقابل نیاز به این روابط داره ولی ....

حرفم رو نصفه کار گذاشت و گفت یعنی شما هم .....

این دفعه چون بحث رو جدی دیدم شروع کردم به صحبت کردن :

نه به این شکل ، نه مخفیانه ، نه به طور بچگانه ..... باید روابط عاقلانه ای داشته باشید نه صرفا عاشقانه و برای تفریح ومتاسفانه بیشتر این کاراتون از روی تنهاییه و گا هی اوقات برای گذراندن وقت .

داغ دلم تازه شده بود ،گفتم من سن زیادتری نسبت به شما ندارم ولی خیلی دلم می خواست وقتی اندازه شما بودم کلاس زبان می اومدم ، دلم میخواست خانواده امکانات مالی به اندازه ی کافی داشت ، به اندازه ی شما ....

شاید من در زمان شما این نیاز رو احساس نمی کردم ولی شناختن جنس مخالف رو یه کم عاقلانه تر تجربه کردم و اون هم در سنین بالاتر و اون هم به صورت دوستی های خیلی پاک .

معلوم بود از حرفام زیاد خوشش نمیاد ، چون بوی اجبار می داد و کهنگی ......

برای تاثیر گذار تر شدن حرفام یا این که متوجه بشن دنیای بزرگترا خالی از عشق نیست ، گفتم این آهنگو بلدید :

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته ،نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته

تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی، که از قبیله ی من، یه آسمون جدایی

اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی ، توی بهت و دغدغه ،ناجی قلب منی ،پاکی آبی وابر ........

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من ، منو با خودت ببر ،من به رفتن قانعم ،خواستنی هر چی که هست ، تو بخوای من قانعم ، چه خوبه با تو رفتن ، رفتن همیشه رفتن ،چه خوبه مثله سایه هم سفر تو بودن هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن

چی میشد شعر سفر بیت آخری نداشت ، عمر کوچ من وتو دم واپسین نداشت اخر شعر سفر آخر عمره منه ،لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه ، منو با خودت ببر ، ای تو تکیه گاه من .......

ولی خوب چه میشه کرد .....

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:15  توسط نرگس نوروزی  | 

و کارشناسی ارشد

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز مثله همیشه وقتی تنها وغرق در افکار ،باز بدون حضور تو، آرزوهامو مرور می کردم ،برام خیلی سخت و سنگین بودن ولی وقتی یادم افتاد که توهستی همه چیز رنگ دیگه ای گرفت .انگار تو اومدی  و بعضی از آرزوهامو که خیلی سنگین و بزرگ بودن و از تو سبد بیرون ریخته بودن ،برام جمع کردی  و با نیروی شگفت انگیزی بهم امید دادی که می تونم کوهو یکجا جابجا کنم ، و چقدر راحت شدم وقتی گفتی :نگران نباش اگه نتونی من پشت سرت هستم. اون وقت سبد پر از آرزوهامو دادی به دستمو وگفتی :فقط کافیه محکم بچسبیشون که از دستت فرار نکنن. بعدشم درس کلاس اول ابتدایی رو برام خوندی و گفتی :او سبد در دست دارد.

و چه قدر همدم خوبی بودی و من خبر نداشتم . ببخش ، منو به خاطر تموم کارام ببخش .

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط نرگس نوروزی  | 

speaking english

بسم الله الرحمن الرحیم

گاه رفتن رسیده است و من نمی خواهم چیزی بشنوم ....

نه ، نمی خواهم ، این جمله را نزد خود نگهدار ، نگذار این هوای آلوده زمینیان آن را لجن مال کند.نزد خود نگهدار،بگذار در دلت به حبس ابد محکوم شود .به همان جا تبعیدش کن .

می دانم اگر این جمله ی آسمانی را بر زبان برانی ، زمین به زبان خویش آن را معنا خواهد کرد .

همان معنایی که دخترک گریان به او می داد. قصه اش را برایت گفته ام ؟؟؟؟

نه خواهش می کنم ،نگو .من نمی توانم آن را به امانت نگه دارم . امانت بزرگی است و من تاب نگهداریش ندارم .  ترسم   از این است که به درد زمینیان مبتلایش کنم .

بگذرا تا همیشه در انتظار شنیدن این جمله نفس در سینه ام حبس بماند که انتظار ،حرکت و جنبش است  نه سکون و رکود .که اگر این جمله را به زبان برانی دیگر من به انتظار چه بنشینم ؟؟

می خواهی این جمله را من به زبان برانم ؟؟ ولی آیا تو می توانی آن را به امانت نزد خود حفظ کنی ؟؟

آیا مطمئنی که به مرض و درد امروز دچارش نخواهی کرد ؟؟؟

 تو نیز نباید خواهان چنین جمله ای باشی که زبان گنگ تر از آن است ،که بخواهی آن را به معنای حقیقیش درک کنی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:2  توسط نرگس نوروزی  | 

چاپ شدن مقاله

In the name of god

If only we were never separated from each other ,you and i.

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم

Together we stand against all sorrow ,you and i.

من و تو دشمن درد و غم باشیم

Our hopeful hearts would outrage grief ,

چه خوبه دلامون از امید پره

Forcing it to flee in brief .

غم داره از من و تو دل می بره

I am happy in you , you in me

من با تو خوشم ،تو خوشی با دل من

Together we’ll defeat all sorrow

از دست من وتو غصه ها خسته می شن

از دست من و تو غصه ها خسته میشن

از دست من و تو غصه ها خسته میشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:27  توسط نرگس نوروزی  | 

1000 جلد کتاب

بسم الله الرحمن الرحیم

سال نو مبارک.

یه ربع مونده به ساعت 4.5 ، با این امید که بتونم با چندر غاز پس انداز سال گذشته ، یه دونه ram بخرم ، یه دونه  هم کارت گرافیک ، سوار اولین تاکسی میشم که تو میدون مصلی ایستاده . به عادت همیشگی ، اصلا توجه ام به هیچ کس نیست ، غرق در افکارم.و در ظاهر بیرونو نگاه می کنم ولی افکارم هنوز مشغوله مبحث web architecture که عینه این کلاغا فقط مطلب در موردش جمع کردم ، به این فکر میکنم که کی جمع و جورش کنم .البته تنها اینا نیست ، قسمت اعظمش اینه.همینه که یه بار می خواستم ولیعصر پیاده شم ، که یهو دیدم میدوون امام حسینم . دلم میخواد بدونم این مغز کوچیک چه جوری این همه افکار رو تو خودش جا میده ، یه قسمتش پر از این سواله که : زرین کلاه اشتباه کرد .

هنوز تو فکر اینم که چرا صادق هدایت داستان *زنی که مردش را گم کرد* رو اونجوری تموم کرده.همین طور به بیرون نگاه می کنم . آدما میان و میرن . یاد یه آهنگی می افتم که تو خونه اونقدر گوش میدن که ناخوآگاه منم اونو تکرار می کنه :

خدا دلگیرم ازت ، زندگی بیزارم ازت ، چه اعترافه تلخیه ، نرسیدن ته خط و...

حالا تو افکارم یه پرانتز باز می کنم ،یاد افلاطون می افتم اونجا که داره مدینه فاضله شو میسازه ، تاکید می کنه که نباید هر موسیقی و ادبیاتی رو تو جامعه راه بدیم .سر تا پاش افسردگیه . به جاش فقط باید آهنگای سعید شایسته رو پخش کنن (البته غیر مجازه ) .عجب انرژی و روحیه میده (هرچند خیلی بی محتوا است ولی بهتر از اونه که محتوای مخرب داشته باشه ).حالا تو ذهنم موزیک ویدئو جدید آقای شایسته رو پخش می کنم که این دفعه ادامه آهنگ (گلی خوشگلی ، گلی دلبری ) برای خانم گلی جشن تولد گرفته ، پدرش از راه میرسه و می گه :اینجوری می خواستی مواظبه خونه باشی ، آقای شایسته هم می گه آخه تولد گلیه ،پدرش یه نگاه تندی می کنه و داد می کشه موزیک . دوباره موزیک پخش میشه و خیلی موزیک ویدئو جالبیه.خوب حالا با این همه افکار باز هم میدون امام حسین پیدا بشی خیلی جای شکر داره . !!!! خوب همن طوری به هر چیزی فکر می کنی که یهو احساس می کنی تاکسی حرکت نمی کنه ، افکارتم همزمان با اون از جریان می افته .حتما مسافری می خواد سوار شه ، درسته .یه خانواده ای رو می بینم با سه تا پسر و یه مادر و یه پدر .

چه جوری می خوان جا بشن مهم نیست ،سوار میشن .لباسای خوبی تنشون نیست ، معلومه اهل اینجا نیستن .صحنه ی عجیب و دردناکی رو می بینی که افکارت در مقابلشون عقب نشینی می کنن.پسر بزرگ خانواده عقب مونده است ، حرکات دستاش ،چشماش ،......

دوباره اون علامت سوال بزرگ تو ذهنم پدیدار میشه که به تازگی از ذهنم پاکش کردم.

چرا خدایا ؟؟؟؟؟چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشمای ریزی داره که به کندی حرکت می کنن، دستا و پاهاش تعادل ندارن.

زندگی ،ram ، کارت گرافیک ، فیلما و اهنگا از یادم میره ، فقط یه سوال دارم چرا ؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟ خدا دلگیرم ازت .....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:5  توسط نرگس نوروزی  |